کویر انگشتر و تو چون نگینی که اینگونه به دلها می نشینی
انـــاری و تمـــام دانـــه هایت همه رخشان و بــا ارزش برایت
زبهـــابـــاد تـا پـایـان گـلشن همـه رخـت زمین پسته بر تـن
زمینت گوهری در سینه دارد نشـــان از ماتمـی دیرینــه دارد
که شهرت بایدت مغرور دارد نشــــان از نسلـهــای دور دارد
به تهران می روم یا هر دیاری انــــــاریم انـــــــاریم انــــــاری